|
|
|
|
|
سلام
میدونم که خیلی وقته به روز نشدم و حالا هم کار خوبی نمی کنم که با یک خبر بد به روز که نه ولی دوبار پیام میدم شعرای پست قبلی رو که خوندید از دوستای ملایری ما یکی که خیلی دوستش داشتیم کسی که دوست داشت توی خودش دراز بکشد. دوتا کوچه پایینتر پیچید سمت خدا آره مصطفی ساریخانی شاید بهتر باشه آخرین شعری که ازش شنیدم رو دوباره براتون بنویسم گم مي شوم ميان ازدحام قدمهاي آدمكها و دور مي شوم فرقي نمي كند كجا؟! شايد دوتا كوچه پايين تر سمت چپ بپيچم پايد بروم تا آخر دنيا ماه در نيامده است آسمان دلگير است ، بهانه مي گيرد دارد صبح مي شود; باز نقاب و نقاب دارها و باز پرفسور سنگ ها از پا افتادم ، مي خواهم بخوابم لباس هام را در مي آورم و دراز مي كشم توي خودم مصطفی ساریخانی |
||
|
+
نوشته شده در شنبه 5 اسفند1385ساعت 15:3 توسط مجتبی تاخیره
|
|
||
|
|
|
|
|
با سلام ببخشید که خیلی وقته به روز نکردمبا گزارایی از نشستای ماهانه به روز می کنم
که مربوط به دو ماه اخیره که دوتا ویژه برنامه ی معرفی شعر شهرستان داشتیم اولی بهار و دومی ملایر امروز شعرایی که توسط دوستای ملایری ارائه شد رو براتون میزنم نظراتتونو استفاده می کنیم مارو یاری کنید به بهانه مقدمه :
كساني كه با انجمن غزل آشنا هستند حتماً به فراز و نشيب هايي كه تا به حال داشته ايم آگاهند و همچنين به كارهايي كه انجام داده ايم و مشكلاتي كه پيش روي ما بوده ولي به لطف خدا با وجود اينكه يكسال و چند ماه بيشتر نيست كه كه انجمن غزل تشكيل شده است هنوز به فعاليت خود ادامه مي دهدواين را مديون شما دوستان عزيز است كه ما را تنها نگذاشتيد و با ارزشي كه براي غزل« منظورم صرفاً قالب غزل نيست » قائل بوديد باعث شديد تا امروز درهشتمين نشست ماهانه غزل دورهم جمع بشويم . شايد توضيح مختصري براي كساني كه زياد با برنامه هاي غزل آشنا نيستند لازم باشد . ما در نشت هاي ماهانه قبل شعر خواني شاعران استان و همچنين در چند جلسه نقدهايي بر شعر استان داشتيم ولي در ويژه برنامه هاي شهرستان كه اولين برنامه ي آن ماه قبل « ويژه شهرستان بهار» برگزار شد بر آنيم تا شعر و شاعران شهرستانهاي همدان را به همه استان معرفي كنيم و اميدواريم با اين كار پيوندي بين شاعران استان برقرار كنيم تا با كمك هم بتوانيم يك مجموعه ي منسجم به عنوان شعر همدان را به كشور ارائه كنيم و شعر استان را در جايگاه واقعي آن در ادبيات كشور قرار دهيم و براي رسيدن به اين هدف نيازمند همراهي همه ي شما شاعران و منتقدان عزيز هستيم كه اميدوارم ما را ياري كنيد. همچنين ما در اين نشست نقد واره اي بر اشعار چاپ شده ي دوستان بهاري كه ماه قبل خوانده شد ارائه خواهيم كرد و به همين ترتيب ماه بعد نيز بر اشعار عزيزان ملايري كه اين ماه برنامه ي ما ويژه ي معرفي شعر و شاعران اين شهرستان است و در اين مجموعه چاپ شده است . به هر حال ما علاقمنديم كه دوستان همين طور كه ما را درنشست هاي ماهانه ياري مي كنند در نشست هاي هفتگي نيز همراه ما باشند جلسات هفتگي انجمن غزل شنبه ها ساعت 4 تا 6 در ساختمان مركزي حوزه ي هنري واقع در خيابان شريعتي رو بروي بانك صادرات مركزي برگزار مي شود. با حضور خود ما را خوشحال كنيد. فرشاد منصوريان راه خاكي : تو مثل كودكيم پاك و بي ريا بودي شبيه قصه ي مادر بزرگ ها بودي اگر دروغ بگويم خدا مرا بكشد تو راه خاكي بين من و خدا بودي به قول باباطاهر درست مثل خدا فقط نه در دل من بلكه هر كجا بودي از ابتداي سفر مثل روز روشن بود كه مي رويم بدون تو رو به نابودي براي تو نه چنانم كه پيش از اين بودم براي من تو هماني كه ابتدا بودي ....................................................................................... حنانه كاييدي همين فردا چشمهايم را در مياورم هر ده انگشت پايم را جايش مي كارم شايد بشود بي تفاوت از كنار تو رد شد ................................ راه مي روم ميان قدمهام دراز كه مي كشم چيزي توي تنم حركت مي كند به پيشانيم كه مي رسد مي بوسيش زمين متورم مي شود ساقطم مي كند حالا همه چيز به تو بر مي گردد .......................................................................... طيبه صباغ يك نفر با خنده ات جا مي زند با بهانه بر گلم پا مي زند بي تحمل مثل طوفان مي رسد راه تنگ اين نفس را مي زند مي دود در شعله اي از چشم تو بر غرورم يك تمنا مي زند پشت پاي رفتنت با چشم من كاسه كاسه دل به دريا مي زند آخرش اين يك نفر با دست تو صاقه ي صبر مرا تا مي زند .......................................................................... مصطفي ساريخاني گم مي شوم ميان ازدحام قدمهاي آدمكها و دور مي شوم فرقي نمي كند كجا؟! شايد دوتا كوچه پايين تر سمت چپ بپيچم پايد بروم تا آخر دنيا ماه در نيامده است آسمان دلگير است ، بهانه مي گيرد دارد صبح مي شود; باز نقاب و نقاب دارها و باز پرفسور سنگ ها از پا افتادم ، مي خواهم بخوابم لباس هام را در مي آورم و دراز مي كشم توي خودم …………………………………………………………. مراد طاهر نيا : متولد ال 1342 ليسانس ادبيات فارسي و دبير ادبيات از كودكي علاقه مند به شعربوده و در نوجواني شروع به سرودن شعر كرده و هم اكنون مسؤول انجمنهاي ادبي معراج و فرهنگيان ملاير مي باشد و از دو سال پيش سر دبيري هفته نامه ي آواي ملاير را عهده دار است. هميشه خاطرم آزرده از نگاهش بود و چشم من كه عطشناك روي ماهش بود مدام اين دل بيچاره ياد او مي كرد و عشق يكسره ، تكرار اشتباهش بود اميد وصل به دل داد و نا اميدش كرد و اين شكسته ي تنها ، پناهگاهش بود قسم به جان عزيزش كه بر نخواهم گشت ز راه عشق كه خود ، عشق سد راهش بود اسير زلف سياه غمش نمود مرا واين مقدمه ي آن همه گناهش بود سپيده سر زد و يك يك سپاه مژگانش ز هم گريخت به تيري كه در نگاهش بود مرا ز ماه رخش غمزه هاي پنهان داد ولي چه سود كه دل كيش و مات شاهش بود يكي به داد دل بينواي من نرسيد و هر چه ديد ز بخت بد سياهش بود ……………………………………………………….. مرضيه مالمير از مردن من عجيب حالي بردي از متن نگاهم چه خيالي بردي ديشب ولي از مقابل چشمانم تابوت مرا چگونه خالي بردي ................................................................................... فرشته فرهاني : متولد شهريور 1362 در ملاير از سال 1379 شعر سروده ولي از سال 80 فعالت جدي را آغاز كرده است بخوان براي دلم با صداي باراني شكسته شيشه ي قلبم مگر نمي داني ترا قسم به صداي پر از تب و تابت غزل بخوان كه دلم شد دوباره طوفاني .................................................................................. مهين طاهري : حدود دو سال است كه شعر را به صورت نيمه جدي مي سرايد كاش همه ي چراغها قرمز مي شد تا تو هر كجا هستي بايستي و من ... ......................................................................................... زهرا ترك جوكار : از ملاير سيب را باد هوايي كرد سيب همبستر زمين شد ........................................ فرهاد نوشت روي سنگي، شيرين بر صفحه ي دل كشيد چنگي شيرين گفت اسم مرا كندي و كرد ي بر پا در قلعه ي بيستون ، جنگي شيرين ........................................................................................... مجيد اسماعيلي سامني : متولد خرداد 1347 در شهرستان سامن داراي تحصيلات ديپلم است و سرودن شعر يكي از فعاليت هاي فرهنگي و ادبي اوست اي دريغا رفته ديگر سرو و گل از يادها كس نمي گيرد سراغي از شهيد آبادها تا زبير و طلحه خود را صاحب حق كرده اند حق ياران علي خوش مي رود بر بادها نا مشان حق كارشان بد رسمشان نا مردميست اشك مولا مي سرايد شعر اين اضداد ها سهم مولا گريه در چاه است و نخلستان غم داغ احمد هجر زهرا طعن بي بنياد ها نان نا حق را به نام حق تناول مي كنيد مي فشارد حلقتان را دست طوفانزاد ها بار ديگر نهروان آمد به تيغ ذوالفقار يا علي كوته نما دستان اين شياد ها با شما هستم كه دل آزرده رهبر مي شود از مرام و مسلك و رسم شما شبزادها منتظر باشيد چون مهدي زهرا مي كند با قيام خود نگون كاخ ستم آباد ها مصلحت هر چند گوش هوشتان كر مي كند چون اباذر سهم من نبود بجز فريادها .......................................................................... حسام عاشوري : متولد 1367 ساكن ملاير مي آيي آن روز كه بياي همه از كوه برگشته ايم و بتهامان را مي بينم كه دلهاشان شكسته است و تو بت بزرگ را مست مي كني با شاخا گلي كه بر دوشش مي گذاري و آن روز كدام گلستان است كه تو پاي بر آن بگذاري و از شوق تو آتش نگيرد مرجان خرسند: از 9 سالگي شعر گفتن را شروع كرده و از سال 81 فعاليت خود را به صورت حرفه اي شروع كرده است مشق جريمه دارم، ده خط خدا نگهدار ديگر نمي نويسم با آرزوي ديدار مشق جريمه دادي تا ياد من بماند اين آخرين وداع است بعد از هزار و صد بار كاغذ كجاست ؟ خب نيست ، مشقم چرا بماند با ناخنم نوشتم بر روي سطح ديوار يك جا غلط نوشتم تنها به اين بهانه شايد طلسم رفتن را مي شكست اينبار مي رفت و مي نوشتم ، پايان خط رسيدم از نقطه تا سر خط ، دق كرده بودم انگار ............................................................................................... نرگس شيرازي : متولد ملاير دانشجوي دوره ي كارسناسي حسابدارياز اوايل دوره راهنمايي شعر سرودن را آغاز كرده اما از پاييز 84 در شاعري جدي شده و به قالب غزل علاقه ي زيادي دارد شاعر چشمت شوم يا شاعر خنديدنت اي فداي لحظه ي در ماه شايد ديدنت چشم تو كندوي صدها عاشق ديوانه وار من ولي ديوانه ام ، ديوانه ي نوشيدنت در دو چال گونه ات دنياي من جا مي شود عاشق دنياي خويشم لحظه ي خنديدنت گرچه زيبا تر ز ماهي ، آمدي از آسمان تا نيفتد چشم نامحرم به شب تابيدنت گل شدي ، آنقدر زيبا تا كه يادت مي كنم ترسم اي گل جان بگيرد عقده هاي چيدنت مثل باران مي زني بر پنجره تا مي رسي سنگ بارانش بكن اينبار با باريدنت خسته اي مي دانم اما ساعتي بيدار باش شاعر چشمت بمانم شاهد خنديدنت ......................................................................................... محسن كريمي : متولد 1353 داراي مدرك كارداني كامپيوتر عضو دوره ي هشتم شعر جوان و انجمن هاي ملاير در مي زدم ، اما نبودي باز تنهايم مثل خدا از نقطه ي آغاز تنهايم اين روزهايي كه دل ما هم خبر چين است فهميده حتي خواجه در شيراز تنهايم گاهي اگر با عده اي هم گرم مي گيرم من شاعرم، رندم، غلط انداز تنهايم از حرف ــ اين باد هوا ــ من شعر مي سازم پيغمبرم با اين همه اعجاز تنهايم بايد به دور انداخت اين ضرب المثل هارا حتي كبوتر با كبوتر باز تنهايم .................................................................................. سلمان احمد وند : متولد دي ماه 1363 در ملاير است و اكنون دانشجوي زبان و ادبيات عرب در دانشگاه بوعلي است درختان از تبر نمي ترسند ريشه ها براي رسيدن به آب به اعماق مي روند به ذات ظلمت شب و شاخه ها ، تا خورشيد شجاعانه قد مي كشند خالي از ترديد و تبر از اين مي ترسد .............................................................................. مريم زندي : در ملاير به دنيا آمده و حدود 7 سال است كه شعر مي گويد اشعارش در مجله هاي سروش كودكان كيهن بچه ها و ... چاپ شده است هنوز غرق هزاران گناه پنهان است همان كسي كه نگاهش شريك شيطان است دوباره روي زليخا درون من پيچيد و باز يوسف روحم اسير زندان است كوير مي چكد ار آسمان چشمانت ببين كه فكر نگاهم نماز باران است! هزار دختر كولي هنوز مي رقصند و باز فكر پسر هاي ده پريشان است صداي پاي خدا روي بامها گم شد دوباره سجده ي انسان به سوي شيطان است ................................................................................. مرتضي احمد وند شاهوردي : به قول خودش ( نمي دونم كي شعر گفتن رو شروع كردم ، نمي دونم كي تمومش مي كنم ) انگشتان تو درختان پاييزي اند واين برگ ها بهانه اي براي افتادن به قامت زمين بريزي و با هر صداي خش خشي خودت را از خودت بيرون بكشي به خاطرات بالاي سرت بوي پاييز مي دهد اين دستها و با هر نفسي كه اين درختها مي كشند روي از تو برگونه هاي من مي خشکد ................................................................................. همين حوالي نزديك بي مقدمه و با عرض ارادت نسبت به تمامي دوستاني كه از كارشان ذهنيتي گفته مي شود: *غزل و چيزي شبيه غزل تفكر در خصوص سوالات زير كنكاشي است در خصوص كاينات غزل: - معناي لغت به لغت غزل - اصالت پيدايش غزل - آهنگين بودن(وزن) - اصالت فلسفه دور - فرح بخش بودن موسيقي هماهنگ شده - ...تكرار مكررات!!!!! نتيجه: قالب چيزي كه غزل تعريف شده است براي تغزل مناسب تر به نظر ميرسد. اگر غير از اين باشد احتياج به داشتن مهارت خاصي و ايجاد فضايي مناسب با وزن مورد نظر است كه به صراحت ميتوانم بگويم در چند كاري كه از اين قبيل از مهارتها استفاده شده است محتوي ،لابه لاي فرم و وزن تحميل شده ،گاها؛ له شده است. بعضي از بچها ميگن اگه محتوي اين غزل رو از وزنش جدا كني چي داره! براي درك اين موضوع بايد بگم طوري بايد محكم با قالب ور بري كه اگه برداريش چيزي براي ماندگاري ذهن بمونه!!! پس اون بچها بي ربط نميگن! *آفريدن.... نه ساختن در يكي از كارهاي غزل كه ابتداي محكمي نداشت ( و اين از محاسن كارهاي وزني هست )اما در اواسط كار بي اختيار وارد آفرينشي شده كه كار رو قابل شنيدن ميكنه... اين آفريدن دليلش شايد هزارتا مورد باشه اما مهمترين دليلش شايد تصادفي آگاهانه و بي منطقي بودني با تفكر باشه!! مخالفت با چيزي يا كنار قرارداد چيزي با چيزي متضاد اما كاملا آگاهانه!! وقتي در غزل وراجي ميكني مخاطب ولنگُ واره ! غزل خوب وقتي غزل خوبي ميشه كه هر بيتي خودش يه غزل باش !! و اگه قراره غرل رو روايي كاركني، تصوير بيشتر قدرت داره تا توضيح و داستان سرايي!! *تجربه ، تجربه ، تجربه: ها......تجربه!!!!!!؟؟؟ *تخيل( خلاقيت)؟ اكثر بچه ها احساس رو با تخيل يا به عبارتي ساده تر احساس رو با خلاق بودن و رابطه اونارو درست تجربه نكردن! براي آفريدن بايد خلق كرد و ركن خلق كردن از همين ريشه يعني تخيل داشتنه!و تخيل دنياي ديگري رو تجربه كردنه ! و تجربه كردن زحمت كشيدن و درد كشيدنه ! و درد كشيدن صبوري خواستنه ! و صبوري خواستن پرورش نطفه تو رحمه! و اونوقتِ كه.............................. تولدي ديگر *سادگي!! سادگي فقط به فرم ، زبان ، تركيب، معنا!محتوي!و... بر نمي گرده. با اين جمله بچها هميشه مخالفم كه از توضيح فضاي مناسب كارشون به بهانه هاي مختلف شون خالي ميكنن!! اگه تو جمعي كه حداقل سه تا چهار تا آدمي كه يه چيزايي رو بلدن راي دادن كه ما ارتباط مناسبي با اين كار برقرارنكرديم بهتره تو ساده بودن كار كمي دقت بيشتري بشه؟ خب ديگه بسه !! ماييم و كهنه دلقي كآتش در آن توان زد حقير سيد ايمان سيد آقايي
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه 26 شهریور1385ساعت 14:29 توسط مجتبی تاخیره
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام به همه
ببخشید دیگه ما کم کاریم بخاطر همینم دیر دیر به روز می کنیم این غزل آخرین غزلیه که گفتم البته بیشتر بچه های همدان شنیدن ولی خوب اینجا میزنم برای اونایی که نشنیدن بابا برای رضای خدا هم که شده یه چیزی راجع بهش بگین
قلبي كه درسكوت حضورش طپيـده بود اين چندمين شب است كه اورا نديده بود چــشـمان روشــن پري كــوچــك دلـــش تـا ايســـتگاه آخـر قـلبــش رســيـــده بود در زيــر مـوج ساحــل آبـي پـلكــهـــاش يـك آسمان به رنگ عـسـل آرمــيـده بود ذهـنـش دوباره خاطره ها را مرور كرد ذهـنش به آخرين شـب با هم رســيده بود آهـوي چـشـم مـرد در آن شـب هـزار بار بر روي دشت سينه ي آن زن دويده بود آن شـب بـراي بار نخـسـتـين لـبـان مــرد طعـم گـناه گـونه ي زن را چـشــيـده بود [ ] قلبش كمي تـپق زدو با قطره هاي اشـك بر روي شعـر خـط سـيـاهي كشـيده بود از لابـلاي خـاطـره هـايي كـه نـيـسـتـنـد آواز( اي پـري تـو كجـايي) شـنـيـده بودُ مثل هـميـشه سرفه زد وقرص هاش را با ياد خاطرات خوشـش سر كشـيـده بود حـالا كـنــار دفــتــر شــعـر مـچــالـه اش يـك شـاخه ي گـلايـل زرد و تـكـيـده بود مردي كه شعر پشت سرش حرف ميزند انـگار سـالـهاسـت كه از مـن بـريـده بود |
||
|
+
نوشته شده در شنبه 23 اردیبهشت1385ساعت 20:12 توسط مجتبی تاخیره
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام به همه
یه کار قشنگ از نفیسه خطیبی البته قدیمیه ولی دوباره خوندنش خالی از لطف نیست قصه عجیب می شود اینجا که می رسد دل بی شکیب می شود اینجا که می رسد آدم اگر چه توبه کند باز ناگزیر گمراه سیب می شود اینجا که می رسد دیوی که مست کار سیاه رذالت است مردی نجیب می شود اینجا که می رسد چشمان شب زدای تو در کوچه های شهر شکل فریب می شود اینجا که می رسد در عصر ما واژه ای مثل خدا دگر چیزی غریب می شود اینجا که می رسد
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه 30 فروردین1385ساعت 0:25 توسط مجتبی تاخیره
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام بر همه ي دوستان عزيز ببخشيد كه دير به روز كردم به هر حال عيد همگي مبارك و همچنين تسليت ميگم به همه ي اونايي كه عزيزي رو در زلزله ي لرستان از دست دادن بايد ياد عزيزايي هم باشيم كه پارسال بودن و امسال نيستن مخصوصا دوست خوبي كه همه دوسش داشتن نجمه زارع اين غزل به اون عزيز تقديم شده :
اين آخرين صف ازصنوبرها مثل کبوتر عاشقم کردند من ـ پنجره ـ آنها درون باغ از پشت اين درعاشقم کردند هي ايستادم محکم ومحکم اما شکست آيينه ي چشمم آنقدر دل نازک شدم حتي گلهاي پرپر عاشقم کردند اين بار هم بازنده ... نه بردم انگار روي شانس افتادم اما نه.... چون امواج چشمانت اين دست آخر عاشقم کردند اينجا 203 اتاق مرگ همراه بوي اضطراب اغما سبز است با اشعار تو اينبار از نووازسر عاشقم کردند خوابيد او در اين غزل آرام اما هنوز آنجا درون باغ آن آخرين صف ازصنوبرها يک بار ديگر عاشقم کردند
یا حق |
||
|
+
نوشته شده در جمعه 25 فروردین1385ساعت 0:22 توسط مجتبی تاخیره
|
|
||
|
|
|
|
|
+
نوشته شده در شنبه 27 اسفند1384ساعت 1:24 توسط مجتبی تاخیره
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام به همه ي عزيزان خيلي خيلي ببخشيد كه انقدر دير به روز كردم يه مشكلي با حوزه هنري در مورد اين وبلاگ داشتيم. آقايون ميفرمودن وبلاگ انجمن بايد زير نظر حوزه باشه ما هم اين وبلاگو شخصيش كرديم. چند روز پيش با بچه ها كنگاور بوديم جاي همگي خالي خيلي خوش گذشت. يه كار كودك كردم كه چنتا از دوستاي كنگاوري لطف كردن به ما. ما هم قول داديم كه براشون بفرستيم اينجا ميزنمش كه شما هم يه نيم نگاهي به اين كار بندازين و نظرتون رو بگين . يا حق
يه بركه بود تو جنگل با آب صاف و زلال صب كه ميشد كنارش پر ميشد از قيل و قال يه جو براي بركه از بالا آب مياورد يه جو ديگه پائينتر از آب بركه ميبرد پرنده هاي كوچيك حيووناي بزگتر ميومدن كنارش آهو و موش و كفتر ميومدن لب آب دستاشون مي شستن از اونجا آب ميخردن پاهاشون ميشستن يه نيلوفر اونجا بود وسط بركه ي ما خوشگل و خوش رنگ و بو اما هميشه تنها حيوونا كه دور بودن پرندهام كه با هم حيوونكي نيلوفر دلش هميشه پر غم مي گف خدا خدا جون چرا هميشه تنهام كاشكي يه دوستي داشتم ميشد شريك غمهام يه روز كه نيلوفر صب چشماي خشگلشرو_ وا كرد وبعدشم شس شبنماي چشش رو بركه ديكه بركه ي روزاي قبلي نبود ساكت آروم نبود تكون ميخرد مثل رود يه دفعه از توي آب چيزي رو برگش پريد وقتي نگا كرد به اون يه دونه قورباغه ديد از جوب بالا بركه نصف شبي رسيده خوشحال نيلوفر كه صداشو خدا شنيده خدا فرستادتش كه اون تنها نباشه خوشحاله كه بعد ازاين قورباغه باهاشه قورباغه دنبال دريا ميگشت هميشه ميخاس يه روزبزرگ شه ميخاس دريايي باشه قورباغه هم تنها بود ولي به فكر دريا شنيده بود تو دريا فراوونن ماهيا شنيده بود كه اونجا پري دريايي هس يه پري مهربون يه عالمه ماهي هس ميخاس به اون پري آرزوهاشو بگه ميخاس بگه چي ميخاد ميخاد چه شكلي باشه ميخاس بگه كه ميخام ماهي باشم توي آب يا يه پرنده باشم بيرون آب تو آفتاب خلاصه قورباغه رفيق نيلوفر شد بعد از اونم يه مدت بي خيال سفر شد تريف ميكردن با هم بازي باهم ميكردن باهمديگه خوشبودن شر برا هم ميخوندن يه مدت اين جوري رفت خوشحال و خرم بودن قورباغه و نيلوفر هميشه با هم بودن قورباغه يه روزي ياد قديما افتاد پري و آرزوهاش به فكر دريا افتاد ناراحت و غصه دار يه غم توي دلش داش ميخاس بره اما خب نيلوفرو دوسش داش آخري تصميم گرفت دل و زدش به دريا همين جوري كه اومد شبونه رفت از اونجا صب كه شدش نيلوفر وقتي چشاشو وا كرد به دنبال قورباغه همه جا رو نگا كرد اين طرف نگا كرد اون طرف نگا كرد چشمشوهرجاچرخوند اونوكه پيدا نكرد_ فهميد كه ديگه رفته يه عالمه گريه كرد يه عالمه غصه خرد آه كشيد و ناله كرد قورباغه رو دوسش داش ميخاس بره دنبالش حيوونكي ريشه هاش تو آب بركه بودش يه عالمه تلاش كرد اما موفق نبود ميخاس بره ولي خب پابند اين بركه بود نيلوفر بعد از اون چشش به جوب بالا همش نگامي كرد كه يكی بياد از اونجا
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه 27 اسفند1384ساعت 1:23 توسط مجتبی تاخیره
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام به همه ي رفقا و غزليهاي عزيز البته هميشه گفتم كه اگه ما بچه هاي غزل ميگيم غزل منظورمون شعره حالا قالبش خيلي مهم نيست خلاصه غزل ما رو شعر بخونيد ببخشيد اگه دير خبراي روز شنبه رو ميدم منتظر بودم كاست جلسه بهم برسه تا چندتا از شعراي بچه ها رو براتون بنويسم ولي هنوز هم به دستم نريسيده اما راجع به اون روز بايد بگم با وجود سرما و اينكه بيشتر بچه ها امتحان داشتند ولي بازم نسبت به غزل لطف داشتند و اومدند تغريبا همه هم شعر خوندند كه در اولين فرصتي كه كاستش به دستم برسه چند تاش رو براتون مينويسم ولي فعلا يه غزل ديگه از خودم رو تحمل كنيد تا بعدا براتون از كارهاي بچه ها هم بزنم صدای جيغ ـ و يک آمبولانس در خيابانها | ||